تبليغاتX
::: برچسبی به رنگ سبز! ::::

رد پای خدا ....

ديشب رويايي داشتم خواب ديدم كه بر روي شنها راه مي روم همراه با خود خداوندو بر روي پرده شب .تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم. همانطور كه روز به روز از زندگي گذشته ام را نگاه مي كردم ،دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد يكي از آن من و يكي ار آن خداوند. راه ادامه داشت تا تمام روزهاي همراهي خاتمه يافت.آنگاه ايستادم و به عقب نگاه كردم . در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت. اتفاقاً آن محل ها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود. روزهايي با بزرگترين رنج ها ،ترس ها ، دردها و .... آنگاه از او پرسيدم : «خداوندا! تو كه به من گفتي كه در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود ومن پذيرفتم كه با تو زندگي كنم  ! به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي ؟»خداوند پاسخ داد:« من تو را دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود . من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت، حتي براي لحظه اي. هنگامي كه در آن روزها يك رد پابر روي شن ديدي ،من بودم كه تو را به دوش مي كشيدم.» اگر تنهاي تنهايان شوم باز هم خدا هست او جانشين همه نداشتنهاي من است.« دكتر علي شريعتي»ميدونيد دوستان من خدا رو خيلي دوسش دارم و به عمق تمام اين مطالبي كه براتون نوشتم، رسيدم .بهتون پيشنهاد ميكنم يه لحظه شما هم چشماتونو ببنديد و خيلي عاشقانه بهش فكر كنيد .متوجه ميشيد كه واقعا دوست داشتنيه واگه نداشتيمش با اين مشكلاته عجيب و غريب هزارباره ديونه ميشديم.اين طور نيست؟


!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 11:28 بعد از ظهر | یکشنبه 28 آبان1385 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چه پر اسرارند بعضي درون ها!!!

يادش بخير آن روزها كه از آرزوها يم پرسيده بودي و گفته بودم پرواز مي خواهم يه دل سير ، و س گرمه هايم در هم گره خورده و نجوا كرده بودم "من كه بال ندارم "

و تو اين نوشته را به دستم دادي گفتي بشين با دست خط خودت بنويس ش و بعد كاغذ را به من بده . نمي دانم چرا بايد با دست خط خودم مي نوشتم ش ولي شايد آنروز فكر امروزم را مي كردي كه دل م برايت تنگ شده هرچند خب! دلتنگي ها كم نيست رفيق هميشه مسافرم .

خواندم !

به گمانم سال پيش بود . امروز كه دوباره افتاده بودم به جان تكه كاغذهاي قديمي پيدايش كردم .

نوشته بودي :

"پرنده ي بي بال يك پرنده است" .....

و حتي بدون پرواز هم اوج همان اوج است و رهايي همان رهايي . آزادي پرواز توست خارج از وجود واسطه اي چون بال .

انسان ! رها باش و چشمانت را غريبانه روي هم بگذار و بدون واسطه اي مادي پرواز كن ، پرواز كن به جايي كه عاري از خلوت نگاه هاي حسرت آلود توست .

آزادي را درياب كه پر از معرفت و روشنايي است . انسان ! روح بلند تو اوج را مي طلبد ، نور معنوي يك پرواز را مي جويد .جوينده ي عشق باش اي فرزند آدم ! برس به بلندي انديشه هنگامي كه از روي دريا مي گذري .

لطافت موج هاي دريا را حس كن كه چه آشنا مي نوازند آهنگ ترانه ي زندگي تو را ؟

انسان ! اين سرود تو را جلا نمي دهد هنگامي كه روي ماسه هاي هميشه خيس ساحل سرنوشت پا مي گذاري ؟ زماني كه موسيقي اميد نواخته مي شود ، بهار را احساس كن كه در وجود تو ارمغان عشق مي شود .

آيا آزادي دور دست دريا ها را ديده اي كه نظاره اش قلب آزاد تو را مي خواهد ؟

نرسيدن به اوج ، درد بي بالي تو نيست دلي قريب مي خواهد از جنس روشنايي ماه ، دلي كه تو بارها در طلبش بيراهه ها پيمودي - آيا اين فلسفه ي زندگي نيست كه هنر پرواز را بدون بال بيافريني ؟

اما من به تكرار مي گويم كه" پرنده ي بي بال يك پرنده است " و اين به تو بستگي دارد كه بالهاي پروازت را در وراي آزادي انديشه هايت جستجو كني يا در اين كوير مملو از سراب .....

 

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 6:1 بعد از ظهر | شنبه 20 آبان1385 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

میم مثل مادر

 

اين فيلم كه به گفته مديران سينماها به لحاظ تأثيرگذاري بر مخاطب جزو كم نظيرترين فيلم‌هاي پس از انقلاب به شمار مي‌آيد در حين نمايش، سكوتي بي‌سابقه بر فضاي سينما حاكم مي‌كند و در پايان تماشاگران را با چشم‌هاي خيس از سالن‌هاي سينما بيرون مي‌فرستد. «علي اصغر عاشوري» مدير سينما سروش درباره يكي از تماشاگراني كه در سالن اين سينما از حال رفته گفت: روز چهارشنبه گذشته كه نخستين روز اكران اين فيلم بود در سانس 19 تا 21 و در دقايق پاياني فيلم زني با صداي بلند گريه سرداد و از حال رفت كه به وسيله اورژانس تهران او را به بيمارستان منتقل كرديم. همچنين جمعه شب در سانس ساعت 20 شب يك خانم ميانسال در سينما فرهنگ بر اثر اين فيلم منقلب شده بود كه با كمك كاركنان اين سينما به خارج از سالن سينما منتقل شد و پس از مدتي بهبود يافت. بنا به اين گزارش روز گذشته نيز در سانس ساعت 16دختر جواني كه دانشجوي پزشكي بوده پس از پايان فيلم از حال رفته و با كمك هاي جانبي كاركنان سينما و ملك زاده مدير سينما فرهنگ به وضعيت عادي خود بازگشته است. به گفته كاركنان سينما فرهنگ در سانس‌هاي ساعت 16 به بعد كه سينما عموما شاهد حضور خانواده‌ها و تماشاگران زن است معمولا مواردي از اين دست رخ مي‌دهد كه صرفا به بانوان مربوط نمي‌شود. در سال‌هاي گذشته فيلم مشابهي كه به واكنش عاطفي شديد از سوي تماشاگران تمامي كشورهاي جهان منجر مي‌شد مصائب مسيح بود كه در برخي كشورها حتي به سكته و يك مورد مرگ تماشاگر انجاميد. فيلم مريم مقدس نيز يكي ديگر از فيلم هايي بود كه نوعي درگيري عاطفي براي مخاطبان خود رقم مي‌زد و منقلب شدن تماشاگران را در پي داشت. «ميم مثل مادر» در كارنامه منوچهر محمدي كه تهيه‌كننده اين فيلم است اثري متفاوت به شمار مي‌آيد.چرا كه برخلاف فيلم سراسر خنده و طنزي چون مارمولك كه پيش از اين به تهيه‌كنندگي و سفارش وي ساخته شده است تأثيري متفاوت بر تماشاگران سينما به جاي مي‌گذارد.

 

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 5:12 بعد از ظهر | پنجشنبه 18 آبان1385 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

داستان یک عکس

این عکس را خیلی ها به یاد دارند. بارها شده وقتی با کسانی (حتی افراد عادی) در مورد عکاسی صحبت می کردم، متوجه شدم که این عکس را می شناسند و گاهی هم جریان عکس را از من می پرسیدند. اخیرا یک ای میل در باره این عکس با موضوع «این را بخوانید پیش از آنکه برای ناهار بروید» بین کاربران اینترنتی رد و بدل شد. این موضوع مرا بر آن داشت تا بالاخره ته و توی این عکس را در بیاورم و اطلاعات بیشتری از آن پیدا کنم. آنچه که یافتم از نظرتان می گذرد.کوین کارتر عکاس این عکس برای عکاسی از قحطی زدگان کشور سودان به آنجا رفته بود که در پشت تعدادی درخت صدای زمزمه واری شنید. وقتی به جستجوی آن پرداخت دختر لاغری را دید که تلاش می کرد تا خود را به مرکز غذا رسانی برساند. او دولا شد تا از آن کودک عکس بگیرد. در همین هنگام یک لاشخور در نزدیکی او به زمین نشست. او در حالیکه به دقت طوری رفتار می کرد که پرنده نترسد، خود را در شرایطی قرار داد تا بهترین تصویر را ثبت کند. او بعد ها اظهار کرد که 20 دقیقه در همانجا منتظر ماند تا عکسی بگیرد که در آن لاشخور پرهایش را گشوده باشد، اما این اتفاق هرگز نیافتاد. پس از گرفتن عکسهایش پرنده را فراری داد و همچنان می دید که دختر بچه به تقلایش ادامه می دهد. پس از آن به سایه درختی رفت، سیگاری گیراند و با خدایش حرف زد و گریه کرد. دختر او می گوید: «پدر پس از آن ماجرا دچار افسردگی شد، و همیشه می گفت که دلش می خواهد مرا رد آغوشش بفشارد.»درتاریخ 26 مارس 1993، روزنامه نیویورک تایمز این عکس را به چاپ رساند که کوتاه زمانی پس از آن توسط روزنامه های بسیاری تجدید چاپ شد.کوین کارتر عکاس این عکس در 13 سپتامبر 1960 در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی متولد شد. کوین با تعداد دیگری عکاس گروهی را راه اندازی کرد که از اتفاقات خبری آفریقای جنوبی عکاسی می کردند. طی این دوران آنها بسیاری از درگیری های و ماجراهای نژاد پرستانه کشورشان را عکاسی کردند.
او پس از دریافت جایزه پولیتزر برای همین عکس در ساعت 9 شب 27 جولای 1994، تقریبا یک سال پس از انتشار عکس خود کشی کرد.
لینکهای بیشتر:
http://www.thisisyesterday.com/ints/KCarter.html

http://www.kevincarterfilm.com/synopsis.html

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 0:15 قبل از ظهر | سه شنبه 16 آبان1385 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وفا...|

بیا که بر سر ِ آنم که پیش ِ پای تو میرم

ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میرم

زدستِ هجر ِ تو جان می برم به حسرت ِ روزی

که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم

بسوخت مردم ِ بیگانه را به حالت ِ من دل

چنین که پیش ِ دل ِ دیر آشنای تو میرم

زپا فتادم و در سر هوای روی تو دارم

مرا بکُشتی و من دست بر دعای تو میرم

بکن هر آنچه توانی جفا به سایهء بی دل

مرا زعشق ِ تو این بس که در وفای تو میرم

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 9:39 قبل از ظهر | شنبه 13 آبان1385 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام به دروازهای گشوده به سمت صحن مطهرت

سلام به کبوتران سپیدبالی که عاشقانه گنبد طلائیت را طواف میکند

سلام بر تک تک زائران مشتاقت

سلام به ضریح نورانیت که دستانم از گرفتنش درحسرت مانده اند

و بالاخره سلام به کبوتران بی قراری که دلتنگ رفتن شده اند

از فراق می  گریندواشک دوری رهایشان نمی کنند

سکوت سرنوشت را تنها با چشمهای خیسشان جواب می دهند

و تقدیر که هرگز نمی گزارد دلهای عاشق به وصال عشق ارام گیرند

نمی دانم به جرم چه گناهی مرا از لطفت محروم ساخته ای

و اینچنین دلم را اشفته و صبرم را طاق

نمی دانم چرا باید هر روز وشب به عکسهای تو دل خوش کنم

ودم نزنم نه دیگر نمی توانم صبوری کنم

نامت اشکهایم را سرازیر واسمت قلبم را منقلب میکند

اقای عزیزم  ای سرور ومولای من

دلم تنگ شده راضیم به یک گوشه از صحن حرمت

حتی در کنار دیوارهای شبستان

مرا بخوان و اجابتم کن منت بر من نه ولطفت را شامل این

عبد عاصی بفرما

آمین یا رب العالمین
آقا سلام  شبا میومدیم تو حرم ، می نشستیم به گنبد نگاه می کردیم و زار زار اشک می ریختیم ؟ آقا باور کن هنوز تو عمرم چیزی به قشنگی گنبد شما ندیدم.               

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 7:15 بعد از ظهر | پنجشنبه 4 آبان1385 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

RSS