تبليغاتX
::: برچسبی به رنگ سبز! ::::

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 12:11 بعد از ظهر | یکشنبه 29 آبان1384 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

منوچهر نوذری را دريابيد

وقتی این مطلب رو شنیدم خیلی ناراحت شدم :

نوذری اولين بازيگری بود كه در تلويزيون ايران مقابل دوربين رفت و گفت: تصوير من را در جعبه‌ای می‌بينيد كه نامش تلويزيون است!

از بنيان‌گذاران دوبله پرقدرت ايران تا قبل از انقلاب بود. از آن نسل نوذری و چند تن ديگر باقی مانده اند، همسرش گفته است: ما هيچ كمك دولتی را نمی‌ خواهيم، فقط دفترچه تامين اجتماع به ما بدهند. نوذری بدليل نبودن تخت خالی تا صبح در يك اتاق 6 نفره بستری بود كه با مساعدت مديريت بيمارستان به اتاق مسوول بخش منتقل شد. نوذری از موفق ترين بازيگران تئاترهای راديوئی بود و برنامه "جمعه ها با راديو" از ابتكارات پرشنونده او. صبح جمعه، تا اذان موذن زاده اردبيلی در قبضه نوذری بود. سالها او در نقش شاباجی خانم از همين برنامه راديوئی صحبت می‌كرد و تا خودش نگفت و مطبوعات وقت ننوشتند، هيچكس نتوانسته بود حدس بزند كه اين پيرزن وراجی كه می‌برد و می‌دوزد، مرد چهل و چند ساله ايست بنام "نوذری”.

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 11:58 بعد از ظهر | پنجشنبه 26 آبان1384 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

استجابت

یامبرمون گفته : « اِِبدأ بنَفسِکَ » از خودت شروع کن .

                                                    ای جهان      چون در گذرم

برايم اين سخن را

در خاموشی ات نگه دار که :

عشق ورزيده ام .....

نشانه نشانه بودی برایم از سرزمین دعاهای استجابت شده آیه ای از اعماق زمین به قلب آسمان .....نشانه ای از بازگشت . نشانه ای از اینکه روزی هر کسی به اصل خود باز می گردد از وطن به وطن . می دانی چیست آخر ؟ می گویند دعاها در روزهای بارانی مستجاب میشود و من چقدر دعا دارم . برای او برای تو برای همه دعاهایی که می خواهم مستجاب شود ....استجاب ..استجاب ....استجاب ....ا س ت ج ا ب ساعت را نگاه نکردم ولی می دانم شب از نیمه گذشته بود تازه داشتم گوسفندها را یکی یکی می شمردم که صدای رعد برق را شنیدم به قول آن وقتها که بچه بودم آسمون قلنبه فکر کردم شاید خواب می بینم آخر می دانی چیست احساس خفگی می کردم از همان حسهایی که یه نفر پایش را روی قفسه سینه ام می گذارد همان حسهایی که دلم نمی آید بگویم پدر بیامرز پایت را بردار می خواهم ن ف س بکشم به همین خاطر به صدای رعد برق شک کردم . اما دیدم نه انگار صدای آشنا می آید بلند شدم باز هم پشت پنجره بودم  همان جا ماندم پشت پنجره را می گویم . به صدایش گوش دادم گفتم خوش آمدی باران دلم برایت تنگ شده بود . چه یه دفعه ، می گفتی اسپند دانه را می آوردم می گفتم بچه ها برایت بخوانند ...باز باران با ترانه با گهرهای فراوان ......چقدر دعا داشتم .....ا س ت ج ا ب .....خوابیدم چقدر آرام خوابم برد خواب دیدم در خانه ای هستم تقریباً بزرگ پنجره اش رو به جنگل سبزی بود ...باران آمد ...وای باران ....خوش حال بودم ، باران از پنجره ها به داخل خانه می زد همه جا خیس شده بود ...اما دلم نمی آمد پنجره را ببندم ....آخرش را یادم نمی آید که پنجره را بستم یا نه .....چون بیدار شدم ..عجیب است با اینکه دیشب را کم خوابیدم همین یکم  خواب هم کلی چسبید ...صبح هم نه خمیازه کشیدم نه چُرت زدم .....راستی حالا حالاها باهات کار دارم ....کجا به این زودی ....

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 11:9 قبل از ظهر | چهارشنبه 25 آبان1384 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باورت نیست هنوز

    که اگر عشق تو در سینه من ریشه نداشت

                    در غم انگیزترین وادی گرهای غبارآلوده

                             خسته از تنهایی

                     خسته از مستی در میکده ها

                       بی برو برگ درختی بودم

                       که ز پوسیدگی تدریجی        

در شبی طوفان خیز به زمین میغلتد     

          باورت نیست هنوز

           من در این شهر...

در این گستره ی ماسه و خار

          آنقدر تنهایم      

          که صمیمانه ترین حرف دلم را هر شب

                                                           به تو میگویم

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 11:37 بعد از ظهر | جمعه 20 آبان1384 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

انديشه ات گل ميكند در ذهن صاف و ساده ام

آخر چه بودي كين چنين بر عشق تو دل داده ام

بعد از عبورت شوق تو در من معمايي شده

دل با همه وابستگي ، همراز تنهايي شده

آني شدم مبهوت تو وقتي كه من ديدم تو را

يا محو چشمت بودم و ديگر نفهميدم تو را

با جنگ بين عقل و دل گه گاه سازش كرده ام

يا اينكه شبها از خدا ، ديوانه خواهش كرده ام

شبها به يادت آنچنان با خود تفكّر مي كنم

از اينكه شايد ديدمت گاهي تكبّر ميكنم

مي آيد آن روزي كه تو در خانه ام مهمان شوي؟

آيا درست است اين همه از چشم من پنهان شوي؟...

امّا تو اينجا آمدي ، گفتم امانم مي دهي

يا اينكه رحمي مي كني ، خود را نشانم مي دهي

حالا كه آخر آمدي ، بايد دگر جرات كنم

بايد بگويم عاشقم ، از عشق تو صحبت كنم

نالان و گريان سرزدم، بر شانهء سخت زمين

گفتم تو را مي خواهم و تنها همين ، تنها همين

گفتم كه بي طاقت شدم از تو به تو مي گويمت

مي دانم اينجا هستي و از عمق جان مي بويمت

گفتم دلم شوريده و ديوانه است و بيقرار

نگذاري عمرم گم شود در لحظه هاي انتظار

دل بودنت را حس نمود چشمم حضورت را نديد

گوش دلم اهنگي از ساز عبورت را شنيد

دلگير و تنها بودم و درب اتاقم آمدي

شايد گمان كردي مرا ، اي مهربان ترسانده اي

من مطمئنم پشت در قرآن برايم خوانده اي

گفتم اسيرت گشته ام ، ديوانه ام دلواپسم

گفتي كه بي صبري نكن ، روزي به دادت مي رسم

گريان شدم ، حالا دگر در عشق تو گم گشته ام

مانند يك ديوانه اي در چشم مردم گشته ام

ديگر بيا تا كي كشم هر لحظه درد انتظار؟

اينكه هنوزم زنده ام بر حسب تقديرم گذار

ديگر نگو اينجا بمان ، يا اينكه عادت مي كنم _

از دست خود از دست تو ، از كي شكايت ميكنم؟

اما اگر مُردم بگو با من چه حاجت مي كني ؟

آيا شفايم را تو در روز قيامت مي كني ؟

قولي به قلبم داده اي ، بعد از خدا تنها كَسَم

گفتي كه بي صبري نكن روزي به دادت مي رسم

باشد هنوزم انتظار ، شايد كه عادت مي كنم

امّا به چشمي كه تو را بيند حسادت مي كنم.

 

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 0:31 قبل از ظهر | پنجشنبه 19 آبان1384 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این روزا اگر از من بپرسن چی میخوای می گم دلم یه مسافرت می خواد حتی شده یه مدت کوتاهی از این شهر دور باشم . جاده رو تو شب دوست دارم با اینکه دلم وحشتناک می گیره . شبا تو جاده یه حس و حالی دارم که نگو انگاری این روح میخواد از جسمم جدا شه . سکوتش رو دوست دارم سکوتش یه ترس خاصی داره . آسمونش پر از ستاره است......نمی دونم چرا با دیدن ستاره ها دلم میگیره ولی عاشق شهاب سنگها هستم . آخه یه بار شنیدم اگر یه شبی اتفاقی یه شهاب سنگ از بالا سرت رد بشه هر چی آرزو کنی بر آورده میشه ، من آرزو زیاد ندارم ها یه وقتی فکر نکنید آرزو زیاد دارم نه من فقط یه آرزو دارم یه دونه .....فقط یه دونه .....اون خوشبختی تو ...

stv

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 9:30 بعد از ظهر | سه شنبه 17 آبان1384 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باران !

باران
باز باران،
با ترانه،
با گهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه.
کيف مدرسه اش دست مادر بود و او از همکلاسی هايش می گفت .
با دو پاي كودكانه،
مي دويدم همچو آهو،
مي پريدم از سر جو؛....

امروز وقتی از سر کار داشتم برمیگشتم (البته خیس خالی شده بودم) این ترانه قدیمی و کودکانه را که یادگاری از دوران دبستان هست داشتم با خود زمزمه میکردم .

کاش میشد دوباره بچه شد  دوباره بچه گانه فکر کرد و کاش میشد دوباره ابخیال بچه گانه پرواز کرد و ای کاش....

بارانی باشید

زیر باران.....

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 9:13 بعد از ظهر | سه شنبه 17 آبان1384 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بنام خدایی که دوست داشتن را برای من آموخت

http://babazadeh.co.sr

می دونی ! می دونی چی سخته ، اینکه بشینی تو اتاق آبیت و به یه نقطه خیره بشی بعدش به کسی فکر کنی که بوده و نبوده ، نبوده اما بودنش رو بیشتر از نبودنش حس می کنی . بعدشم هیچ توجیهی نمی تونی برای این بودن داشته باشی .اینکه اصلا چرا بوده . چرا خواستی باشه .اگر از بودنش برا خودش تعریف کنی ممکنه اولین سوالی که ازت بپرسه این باشه که چه طوری امکان داره ؟ و یا اگر به کسه دیگه ای بگی یه نگاه ، از اون نگاههایی که بدتر از صدتا فوشه بهت بندازه و بعدش تو دلش بهت بخنده بگه . این بود اون همه ادعایی که داشتی . حالا با بود و نبود زندگی می کنی . ((گذشته))

میگم زندگی مگه غیر از اینه . زندگی همش بود و نبوده آدمهایی هست که تو دوسشون داری و بدون اونا زندگی که چی بگم نفس کشیدنم سخت میشه ولی هنوز به اون خودخواهی تام نرسیدی که دوست داشته باشی یه روزی این بود برای همیشه مال تو باشه . دوست داری این بود هرجا که دلش می خواد و با هر کسی که دوست داره باشه . توی تنهایی هات براش دعا می کنی . براش دعا می کنی جایی باشه که خودش دوست داره و از اینکه اون شاده تو هم شادی . مگه غیر از اینه که خوشحالی اون خوشحالی تو هم هست .من میگم عاشق که خودخواه نمیشه . یه عاشق هیچ وقت دوست نداره معشوقش رو به اسیری بگیره . مگه نه ؟یادم می یاد یه بار گفتی عشق اسارت نمی یاره . پس منم اسیرت نمی کنم . عشق یعنی آزادی چیزی که کمتر بهش اهمیت میدیم . زبونی میگما ، می گیم اصلا عشقمون رو اسیر خودمون نکردیم ولی تو عمل چیز دیگه ای نشون می دیم . میدونی این روزها اول دعاهام مال تو شده کاشکی خدا صدای منو بشنوه ، نمی دونی چقدر دلم میخواد همیشه خوشبخت بشی نمی دونی چقدر دلم میخواد یه روزی صدات رو بشنوم که داره از ته ته دلش می خنده ....

!! نوشته شده توسط خبرنگار آزاد | 5:25 بعد از ظهر | دوشنبه 16 آبان1384 •
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

RSS